تنهای بی سنگ صبور

عشق
نویسنده : تنهای بی سنگ صبور - ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٧
 

زنی از خانه خود بیرون امد و سه پیرمرد با ریش های سپید و بلند را در حالی که در فضای جلوی خانه نشسته بودند مشاهده کرد.زن گفت:فکر نمی کنم شما رو بشناسم اما باید گرسنه باشید بفرمایید داخل و غذایی میل کنید.انها پرسیدند اقای خانه تشریف دارند؟زن گفت نه رفته بیرون. پیرمرد ها گفتند پس ما نمی توانیم داخل شویم.بعد از ظهر وقتی که همسر زن به خانه امد زن ماجرا رابرای او تعریف کرد سپس مرد به او گفت برو بگو من امده ام ودعوتشان کن بیایند داخل.زن بیرون رفت و سه پیرمرد را به خانه دعوت کرد. انها پاسخ دادند ما به هیچ خانه ای سه نفری وارد نمی شویم.زن پرسید چرا؟یکی از پیرمردها با اشاره به یکی از دوستانش گفت:او ثروت و با اشاره به دیگری گفت واو موفقیت است ومن هم عشق هستم.حالا برو به همسرت بگو می خواهید کدام یکی از ما وارد شویم؟زن پیش همسرش رفت و گفته های پیرمرد را بازگو کرد.همسرش بسیار خوشحال شد و گفت:چه عالی از انجایی که این انتخاب خوبی است بیایید ثروت را دعوت کنیم تا بیاید و خانه امان را پر کند.زن مخالفت کرد وگفت:عزیزم چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟عروس انها که در گوشه ای از خانه به حرفها یشان گوش می کرد پیشنهاد کرد بهتر است عشق را دعوت کنیم خانه ی ما از این پس لبریز از عشق می شود.مرد گفت بهتره توصیه ی عروسمان رو گوش کنیم زن بیرون رفت و از پیرمردها پرسید کدامتان عشق هستید؟لطفا بیا و مهمان ما باش.عشق برخاست و همراه زن به طرف خانه رفت. پشت سر عشق دو پیرمرد دیگر نیز برخاستند و به دنبال او به طرف خانه رفتند.زن شگفت زده پرسید: من فقط عشق را دعوت کردم چرا شما وارد می شوید؟پیرمردها یک صدا گفتند:اگر شما موفقیت و ثروت را انتخاب کرده بودید دو نفر دیگر ما بیرون می ماندند اما از انجایی که عشق را دعوت کردید هر جا که او هست موفقیت و ثروت هم هستند.

 

 


 
comment نظرات ()