صادقانه گفتن را باید آموخت. بیان احساسات را باید آموخت. تا کی باید در این انتظار تلخ ماند تا کسی از نگاهمان بفهمد چه می گوییم؟ شاید دیگر زمان آن رسیده است که حرف دلمان را بی هیچ پروایی بزنیم.
متانت زیباست.آرامش زیباست. خود را شناختن زیباست. حتی سکوت هم زیباست. ولی از همه زیباتر صداقت است.صداقتی که در گفتار یک زن می توان یافت. زنی که از همه زیباتر، از احساساتش می گوید.

خدا جونم خسته شدم. دارم دیوونه میشم. دیگه تحمل هیچ چیز را ندارم. خیلی عصبیم. دارم همه رو از خودم می رونم. رفتارم با همه افتضاحه.دست خودم نیست.خودم نمی خوام اینجوری باشم ولی...... . خدایا کمکم کن. تو این 1 سال خیلی بالا پایین شدم. تو هیچ جای زندگیم تعادل نبوده. هیچ وقت به یه ثبات نرسیدم. از این بلاتکلیفی خسته شدم. دارم می شم سنگ. تا حالا احساسات داشتم و بروز نمی دادم. حالا همون احساسات درونیم رو هم دارم از دست می دم. فقط تو می تونی کمکم کنی.البته می دونم شاید همه این اتفاقات به صلاحمه..خیلی چیزا از این بالا پایین شدن یاد گرفتم.خیلی تغییرات کردم.ولی الآن خسته ام. دیگه کشش ندارم.تحمل ندارم.یه ذره آرامش می خوام.حضور این عشق و دوست داشتن تو زندگیم، همه جای زندگیمو تحت تاثیر قرار داده.منی که همیشه از دوست داشتن و دوست داشته شدن هراس داشتم...حالا کسی رو دوست دارم ، حالا منتظرم دوستم داشته باشه.منی که همیشه می گفتم دوست داشتن را باید تو عمل ثابت کرد حالا منتظر شنیدن دوست دارمم.چرا این همه تغییر؟چرا من مغرور باید به این ذلالت بیفتم؟مگه این عشق چیه؟ مگه دوست داشتن چیه؟ از وقتی این عشق را بدست آوردم همه چیزمو از دست دادم. البته خیلی چیزا رو هم به دست آوردما. همین که غرورم شکسته شد. گذشت را یاد گرفتم(البته فعلا نسبت به اون نه بقیه).از همه مهمتر تو رو پیدا کردم.تویی که 23سال گمت کرده بودم. 23 سال نمی دیدمت.نعمتهات و زیباییهات و رفاقتت و بخشندگیت و .... صفتهات قابل شمارش نیست.الآنم فقط به تو پناه میارم. تو میتونی کمکم کنی.فقط خسته ام.آرومم کن.بهم امید بده.
خدای مهربون من دوستت دارم
نظرات ()