تنهای بی سنگ صبور

می دونم دوستم نداری...
نویسنده : تنهای بی سنگ صبور - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٢
 

تو دوستم نداری، تعارف که نداریم. مثل روز روشنه که منو نمیخوای، در حد یه رابطه ساده هم نمیخوای.


چاره ای هم نمیتونم داشته باشم..از هر دری وارد میشم پسم میزنی، پا نمیدی، قبولم نمیکنی.ولی حس می کنم ته دلت این نیست ولی خوب این کار و می کنی.

اونوقتایی که میدونم احساس تنهایی میکنی، اذیت میشی، کسی ناراحتت میکنه، یه چیزی اعصابت رو خورد میکنه؛ منم داغون میشم، دیوونه میشم و ناراحت از اینکه نمیای سراغم تا سعی کنم آرومت کنم.


تو میدونی که با یه سلام با لبخند هم شاد میشم، با یه حرف خوب یک ماه شارژ میشم…اینو هم
دریغ میکنی.


میگن اگه چیزی رو واقعا" دوس داری ولش کن، اگه برنگشت که از اول مال تو نبوده ، اگر برگشت بدون که باهات میمونه..پس منم ولت میکنم..میرم با گریه هام و خاطراتت و اون حرفای قشنگی که یه روزی میزدی و منتظر میشینم…

 

 


 
comment نظرات ()