تنهای بی سنگ صبور

قصه عشق - ابی
نویسنده : تنهای بی سنگ صبور - ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٧
 

شب به اون چشمات خواب نرسه
به تو می خوام مهتاب نرسه
بریم اونجا ، اونجاكه دیگه
به تودست آفتاب نرسه

عاشقت بودن عشق منه
اینو قلبم فریاد می زنه
گریه ی مستی داره صدام
این صدای عاشق شدنه

قصه ی عشقت باز تو صدامه
یه شب مستی باز سر رامه
یه نفس بیشتر فاصلمون نیست
چه تب وتابی باز تو شبامه

تو كه مهتابی تو شب من
تو كه آوازی رو لب من
اومدی موندی شكل دعا
توی هر یارب یارب من


شب به اون چشمات خواب نرسه
به تو می خوام مهتاب نرسه
بریم اونجا ، اونجاكه دیگه
به تودست آفتاب نرسه

شب به اون چشمات خواب نرسه
به تو می خوام مهتاب نرسه
بریم اونجا ، اونجاكه دیگه
به تودست آفتاب نرسه

قصه ی عشقت باز تو صدامه
یه شب مستی باز سر رامه
یه نفس بیشتر فاصلمون نیست
چه تب وتابی باز تو شبامه

تو كه مهتابی تو شب من
تو كه آوازی رو لب من
اومدی موندی شكل دعا
توی هر یارب یارب من

شب به اون چشمات خواب نرسه
به تو می خوام مهتاب نرسه
بریم اونجا ، اونجاكه دیگه
به تودست آفتاب نرسه


 
comment نظرات ()