تنهای بی سنگ صبور

خداحافظی-زیباشیرازی
نویسنده : تنهای بی سنگ صبور - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۸
 

کم کمک وقت خداحافظی ما رسیده،


هوای تازۀ تنهایی از راه رسیده.


طعم یک بوسۀ پنهونی به لبهام رسیده،


بغلم کن آخرین بار،وقت رفتن رسیده،


یکمی خنده واسه روزای بارونی دارم،


که خیال دارم تو کیسه دم دستم بذارم.


دو سه خط شعر و غزل،حرفای موندنی دارم،


که میخوام توی جیبم نزدیک قلبم بذارم.


به درختی که رو ساقش اسم ما کنده شده،


یه وری تکیه زدم گفتم دلم خسته شده.


دل من تنگه،منو تنها ییهای شب شده،


هوای تازه میخواد،نفس تو سینه تنگ شده.


چند کلام حرف اضافی،یه اشاره،یه نگاهی،


هرچی گفتم نشنیدی رو توی کاسۀ صبرم میذارم.


دوتا عکس یادگاری از رو طاقچه ورمیدارم،


لای ترمه اونور شیشۀ عمرم میذارم.


یه بغل خاطره از تو توی کوله بارمه،


هرچی گفتی رو شنیدم،حرف تازۀ منه،


یکمی اشک و گلایه لای دستمال پیچیدم،


وقتی دل تنگ تو شد،غم تو توشه راهمه


 
comment نظرات ()