خسته ام از کوله بار رنج و غم
از نفس هایی که بالا آمدن
از جسارتهای یار عاشقم
از نبودنهای او کنار من
خسته ام از ناسپاسی های یار
به خدا دارم شکایت بی شمار
بی جوابی های او رانده مرا
از در قلبش فرو خوانده مرا
جز جفا و بی وفایی با دلم
یادگاری بیش نامانده مرا
خسته ام از ناسپاسی های یار
به خدا دارم شکایت بی شمار
خسته ام از داغهای بی شرر
راندن و عاشق شدن در یک نظر
سینه ام از بغضهایش پر شده
اشکهایم میچکد در هر سحر
خسته ام از ناسپاسی های یار
به خدا دارم شکایت بی شمار
خسته ام از ادعای عاشقان
باطن شیطانی یک مهربان
خسته از این عاشقی های مدام
از زمین و این زمان و آسمان
خسته ام از ناسپاسی های یار
به خدا دارم شکایت بی شمار