
مرا از خودت میرانی
هر چقدر التماست می کنم بی فایده است
نمی خواهی ام
خرده های دلم را جمع می کنم و می روم
بعد
هی بر می گردی
هی زخمهایم را تازه می کنی و رویش نمک می پاشی
از آزارم لذت می بری ؟
از اینکه بین ماندن و رفتن معلق باشم ؟
شاید خودت هم هنوز مطمئن نیستی؟
پس اینقدر چمدانم را به دستم نده
بگذار آبی به صورتم بزنم
برایت میوه ای پوست بگیرم
دست لای موهایت کنم و برایت شعر بخوانم
بگذار برای یکبار هم که شده لبخندی کامل روی صورتم نقش ببندد
بگذارچمدانم را برای همیشه زمین بگذارم
بگذار بمانم
حتی در حاشیه زندگی ات