تنهای بی سنگ صبور

مواظب خودت باش
نویسنده : تنهای بی سنگ صبور - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٦
 

 

می دونی خیلی نامردی..من یه جور دیگه شناخته بودمت...خیلی مهربون بودی...اینجوری نبودی....خیلی دلم برات تنگه....یه ذره به دل من فکر کن ... منم آدمم... نمی دونم باید چیکار کنم... باید بیام سمتت یا نه... دوست ندارم اذیتت کنم....شاید تو دوستم نداری... شاید نخوایی منو ببینی ... صدامو بشنوی... شاید حضورم تو زندگیت آزارت می ده....نمی خوام بیام که ناخواسته آزارت بدم...ولی با دلم چیکار کنم...دلم بهونه اتو می گیره...دلم می خواد تو رو داشته باشه...خوب دله دیگه...مگه تو دل نداری....مگه تو دلت واسه کسی تنگ نمیشه...تازه تو که واسه من هرکسی نیستی...تو همه ی هستی منی....فقط برگرد...به اندازه ای که ازت خبر داشته باشم..تو که می دونی من با یه خبر کوچیکم از تو آروم می شم...پس بیا...بیا که دیگه طاقت ندارم...بیا که دلم از دوریت خونه...از این دلم خونه که خودم روندمت...آخه می دونی چیه؟؟؟؟اون موقع فکر می کردم یه ذره دوستم داری...شاید بخاطر دوست داشتنت برگردی....اگه می دونستم دوستم نداری هیچ وقت باهات اینکارو نمی کردم...میذاشتم تا ابد به عنوان یه دوست معمولی کنارم باشی...تو رو خدا برگرد...فقط یه دوست معمولی...هیچی ازت نمی خوام...اصلا نگام نکن...باهام حرف نزن....فقط ازم دلخور نباش....فقط باش...همین وبس...سپردمت دست خدا که مواظبت باشه...گفتم خدا هواشو داشته باش...یه خال کوچیکم به عشقم نیفته...گفتم خدا هر چی بدی واسه اونه بده به من که یه لحظه هم تو زندگیش احساس ناراحتی نکنه....مطمئنم که خدا اینکارو می کنه...آخه هوامو خیلی داره...گفتم دیگه هوای تو رو داشته باشه....بی نهایت می دونی چقدره؟؟؟؟من آنقدر دوست دارم...پس عشق من مواظب خودت باش

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()