تنهای بی سنگ صبور

می ترسم دیگه نباشی.....
نویسنده : تنهای بی سنگ صبور - ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٧
 

آدما در دو حالت همدیگرو ترک میکنن :


١- احساس کنند کسی دوسشون نداره


٢- احساس کنند یکی خیلی دوسشون داره


 


 
comment نظرات ()
 
عشق
نویسنده : تنهای بی سنگ صبور - ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٧
 

زنی از خانه خود بیرون امد و سه پیرمرد با ریش های سپید و بلند را در حالی که در فضای جلوی خانه نشسته بودند مشاهده کرد.زن گفت:فکر نمی کنم شما رو بشناسم اما باید گرسنه باشید بفرمایید داخل و غذایی میل کنید.انها پرسیدند اقای خانه تشریف دارند؟زن گفت نه رفته بیرون. پیرمرد ها گفتند پس ما نمی توانیم داخل شویم.بعد از ظهر وقتی که همسر زن به خانه امد زن ماجرا رابرای او تعریف کرد سپس مرد به او گفت برو بگو من امده ام ودعوتشان کن بیایند داخل.زن بیرون رفت و سه پیرمرد را به خانه دعوت کرد. انها پاسخ دادند ما به هیچ خانه ای سه نفری وارد نمی شویم.زن پرسید چرا؟یکی از پیرمردها با اشاره به یکی از دوستانش گفت:او ثروت و با اشاره به دیگری گفت واو موفقیت است ومن هم عشق هستم.حالا برو به همسرت بگو می خواهید کدام یکی از ما وارد شویم؟زن پیش همسرش رفت و گفته های پیرمرد را بازگو کرد.همسرش بسیار خوشحال شد و گفت:چه عالی از انجایی که این انتخاب خوبی است بیایید ثروت را دعوت کنیم تا بیاید و خانه امان را پر کند.زن مخالفت کرد وگفت:عزیزم چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟عروس انها که در گوشه ای از خانه به حرفها یشان گوش می کرد پیشنهاد کرد بهتر است عشق را دعوت کنیم خانه ی ما از این پس لبریز از عشق می شود.مرد گفت بهتره توصیه ی عروسمان رو گوش کنیم زن بیرون رفت و از پیرمردها پرسید کدامتان عشق هستید؟لطفا بیا و مهمان ما باش.عشق برخاست و همراه زن به طرف خانه رفت. پشت سر عشق دو پیرمرد دیگر نیز برخاستند و به دنبال او به طرف خانه رفتند.زن شگفت زده پرسید: من فقط عشق را دعوت کردم چرا شما وارد می شوید؟پیرمردها یک صدا گفتند:اگر شما موفقیت و ثروت را انتخاب کرده بودید دو نفر دیگر ما بیرون می ماندند اما از انجایی که عشق را دعوت کردید هر جا که او هست موفقیت و ثروت هم هستند.

 

 


 
comment نظرات ()
 
تو رو خدا برگرد
نویسنده : تنهای بی سنگ صبور - ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦
 

 

تو رو خدا نرو، برگرد ، می دونم از دستم خیلی ناراحتی ، من اشتباه کردم ، تو برگرد بهت قول می دم دیگه هیچ وقت ناراحتت نکنم . تو آمدی بارها و بارها.این من بودم که باهات بد برخورد کردم.همیشه گفتن آدم وقتی چیزی رو داره قدرشو نمی دونه ، وقتی از دستش می ده تازه می فهمه چیو از دست داده . تو برگرد ، نذار من تو حسرت از دست دادنت بمونمم . ببین همه جای وبلاگم ، اکثر متنام بخاطر تو سبزه ، تو سبز و دوست داری ، برگرد ، نذار هیچ وقت خودمو نبخشم ، نذار همیشه خودمومقصر بدونم ، نذار تو این تنهاییه بی تو دیوونه بشم ، عشق من ، هستی من برگرد ، برگرد ، برگرد ، برگرد


 
comment نظرات ()
 
نرو - حمید عسگری
نویسنده : تنهای بی سنگ صبور - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦
 

 

من فکر چشمای توام ،  تو بی خیال قلب من

با من بمون تنها نرو ، قید همه چی رو نزن

دیگه فکر نمی کنم ، که یه روزی بر می گردی

به چه قیمتی منو ، به خودت وابسته کردی

اِنقدر غمم زیاده ، که دارم می سوزم اینجا

ولی تو خیالتم نیست ، که دارم می میرم اینجا

قلب من آروم نمی شه ، از روزی که رفتی بی من

دیگه برگشتی نداره ، می دونم دلگیری از من

می دونم دلگیری از من

می دونم دلگیری از من

می دونم دلگیری از من

 


 
comment نظرات ()
 
برگرد
نویسنده : تنهای بی سنگ صبور - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦
 

 

آنقدر در گفتن یک حرف حاشیه رفتم،


و به جای نوشتن تنها یک کلمه گوشه ی دفتر خاطراتت شعرهای حاشیه ای نوشتم،


تا عاقبت در حاشیه ی چشمهایت افتادم،


حالا که حاشیه نشینی را تجربه می کنم،


بگذار فقط یک حرف حاشیه ای دیگر بزنم:

 


دوستت دارم


 
comment نظرات ()
 
پرنده - ایرج و احسان خواجه امیری
نویسنده : تنهای بی سنگ صبور - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۱
 

من یه پرنده ام ، آرزو دارم ، تو بالم باشی

من یه خونه ی تنگ و تاریکم ، کاشکی تو بیای ، چراغم باشی

هر جا که باشم هر چی که باشم

تو باید باشی تا زنده باشم

می میرم اگه از تو جدا شم

می میرم اگه با تو نباشم

اگه تاریکم

اگه روشنم

اگه پائیزم

اگه بهارم

تو رو دوست دارم

تو رو دوست دارم

تو رو دوست دارم

تو رو دوست دارم

تو رو دوست دارم

تو رو دوست دارم

**********

تو رو دوست دارم مثل هر کسی

که دوست می داره جسم و جونشو

یا تو آسمون که ستاره شو

یا ستاره ای که آسمونشو

اگه تاریکم

اگه روشنم

اگه پائیزم

اگه بهارم

تو رو دوست دارم

تو رو دوست دارم

تو رو دوست دارم

تو رو دوست دارم

تو رو دوست دارم

تو رو دوست دارم



 
comment نظرات ()
 
غریبانه - احسان خواجه امیری
نویسنده : تنهای بی سنگ صبور - ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۱
 

هرچی آرزوی خوبه مال تو

هر چی که خاطره داریم مال من

 اون روزای عاشقونه مال تو

این شبای بی قراری مال من

منم و حسرت با تو ما شدن

تویی و بدون من رها شدن

آخر غربت دنیاست مگه نه

اول دو راهی آشنا شدن

*******

تو نگاه آخر تو ، آسمون خونه نشین بود

دلتو شکسته بودن ، همه ی قصه همین بود

می تونستم با تو باشم ، مثل سایه مثل رویا

اما بیدارم و بی تو ، مثل تو تنهای تنها

 


 
comment نظرات ()
 
حرف دل با خدا
نویسنده : تنهای بی سنگ صبور - ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤
 

صادقانه گفتن را باید آموخت. بیان احساسات را باید آموخت. تا کی باید در این انتظار تلخ ماند تا کسی از نگاهمان بفهمد چه می گوییم؟ شاید دیگر زمان آن رسیده است که حرف دلمان را بی هیچ پروایی بزنیم.

 

متانت زیباست.آرامش زیباست. خود را شناختن زیباست. حتی سکوت هم زیباست. ولی از همه زیباتر صداقت است.صداقتی که در گفتار یک زن می توان یافت. زنی که از همه زیباتر، از احساساتش می گوید.

خدا جونم خسته شدم. دارم دیوونه میشم. دیگه تحمل هیچ چیز را ندارم. خیلی عصبیم. دارم همه رو از خودم می رونم. رفتارم با همه افتضاحه.دست خودم نیست.خودم نمی خوام اینجوری باشم ولی...... . خدایا کمکم کن. تو این 1 سال خیلی بالا پایین شدم. تو هیچ جای زندگیم تعادل نبوده. هیچ وقت به یه ثبات نرسیدم. از این بلاتکلیفی خسته شدم. دارم می شم سنگ. تا حالا احساسات داشتم و بروز نمی دادم. حالا همون احساسات درونیم رو هم دارم از دست می دم. فقط تو می تونی کمکم کنی.البته می دونم شاید همه این اتفاقات به صلاحمه..خیلی چیزا از این بالا پایین شدن یاد گرفتم.خیلی تغییرات کردم.ولی الآن خسته ام. دیگه کشش ندارم.تحمل ندارم.یه ذره آرامش می خوام.حضور این عشق و دوست داشتن تو زندگیم، همه جای زندگیمو تحت تاثیر قرار داده.منی که همیشه از دوست داشتن و دوست داشته شدن هراس داشتم...حالا کسی رو دوست دارم ، حالا منتظرم دوستم داشته باشه.منی که همیشه می گفتم دوست داشتن را باید تو عمل ثابت کرد حالا منتظر شنیدن دوست دارمم.چرا این همه تغییر؟چرا من مغرور باید به این ذلالت بیفتم؟مگه این عشق چیه؟ مگه دوست داشتن چیه؟ از وقتی این عشق را بدست آوردم همه چیزمو از دست دادم. البته خیلی چیزا رو هم به دست آوردما. همین که غرورم شکسته شد. گذشت را یاد گرفتم(البته فعلا نسبت به اون نه بقیه).از همه مهمتر تو رو پیدا کردم.تویی که 23سال گمت کرده بودم. 23 سال نمی دیدمت.نعمتهات و زیباییهات و رفاقتت و بخشندگیت و .... صفتهات قابل شمارش نیست.الآنم فقط به تو پناه میارم. تو میتونی کمکم کنی.فقط خسته ام.آرومم کن.بهم امید بده.

خدای مهربون من دوستت دارم

 


 
comment نظرات ()
 
تو فرق می کردی - حمید عسگری
نویسنده : تنهای بی سنگ صبور - ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤
 

تو فرق می کردی واسه من با همه

واسه اینه که می مردم واسه تو

توی نگاهت یه حس غریبی

می گفت که دارم می شم عاشق تو

جون منی آخه عمر منی

چجوری بگم می میرم واسه تو

توی چشام که نگاه بکنی

می بینی که دارم میشم عاشق تو

واسه اینه که می مردم واسه چشمات

واسه اینه که می میرم واسه نگات

واسه اینه همه وجودم شده بودی

نذار بازم بمونم تو حسرت نگات

*******

فرق تو قلب و احساس قشنگته

که منو اینجوری دیوونه کرده

حس عجیب خواستن چشماته

که تا ابد تو دلم لونه کرده

دستای گرمتو ازم نگیری

که مرهم قلبیه که پر درده

باز دوباره زل بزن تو چشام

که دوری تو منو دیوونه کرده

واسه اینه که می مردم واسه چشمات

واسه اینه که می میرم واسه نگات

واسه اینه همه وجودم شده بودی

نذار بازم بمونم تو حسرت نگات

 


 
comment نظرات ()
 
فاصله ها - علی لهراسبی
نویسنده : تنهای بی سنگ صبور - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٠
 

 

اگه فاصله افتاده ، اگه من با خودم سردم

تو کاری با دلم کردی ، که فکرشم نمی کردم

چه آسون دل بریدی از ، دلی که پای تو گیره

که از این بدترم باشی ، واسه تو نفسش میره

نمی ترسم اگه گاهی ، دعامون بی اثر می شه

همیشه لحظه ی آخر ، خدا نزدیکتر می شه

تو رو دست خودش دادم ، که از حالم خبر داره

که حتی از تو چشماشو ، یه لحظه برنمی داره

*********

تو امید منی اما ، داری از دست من میری

با دستای خودت داری ، همه هستیمو می گیری

دعا کردم تو رو بازم ، با چشمی که نخوابیده

مگه میذاره دلتنگی ، مگه گریه امون می ده

مریضم کرده تنهایی ، ببین حالم پریشونه

آنقدر اشک می ریزم ، که برگردی به این خونه

حسابش رفته از دستم ، شبایی رو که بیدارم

شاید از گریه خوابم برد ، درا رو باز میذارم

نمی ترسم اگه گاهی ، دعامون بی اثر می شه

همیشه لحظه ی آخر ، خدا نزدیکتر می شه

تو رو دست خودش دادم ، که از حالم خبر داره

که حتی از تو چشماشو ، یه لحظه برنمی داره

 


 
comment نظرات ()
 
چشم تو - امید عامری
نویسنده : تنهای بی سنگ صبور - ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٧
 

انتظار تو کشیدن واسه من یه عادت

 قصه غم دل من صدهزار حکایت

تویی که می دونی عشق من پر از صداقت

واسه من جدایی سخته واسه تو چه راحته

هنوزم به عشق تو دلم پر از حسادته

تو بدی می کنی و دلم چه بی شکایته

دلم و شکستی اما توی قانون دلت

حکم جرم دل شکستن عزیزم برائت

چشم تو با هر نگاهش یه قیامت می کنه

فکر نکن دلم به دوری تو عادت می کنه

فکر نکن دلم به دوری تو عادت می کنه

خاطرات تو همیشه توی خاطر منه

آرزوی من فقط تو رو دوباره داشتنه

آرزوی من فقط تو رو دوباره داشتنه

تو تموم آرزوهای من و دادی به باد

می دونم اسمم و حتی دیگه یادت نمیاد

اینه حرف آخرم اگه صدامو می شنوی

توی این دنیا کسی تو رو مثل من نمی خواد

 

 

 


 
comment نظرات ()